تبليغاتX
داستان های هزار و یک شب

داستان های هزار و یک شب

هدیه ای برای دوست خوبم

چهارشنبه چهارم بهمن 1385- 18:9 - شهرزاد

این وبلاگ به فروش میرسد

+ |


شنبه شانزدهم دی 1385- 17:56 - شهرزاد

کودک زمزمه کرد:" خدایا!با من حرف بزن"

و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.

کودک نشنید

او فریاد کشید:" خدایا با من حرف بزن"

صدای آسمان خراشی آمد.

اما کودک گوش نکرد.

او به دور و برش نگاه کرد و گفت:"خدایا !بگذار تو را ببینم."

ستاره ای درخشید اما کودک باز هم ندید.

او فریاد کشید:"خدایا معجزه کن!"

نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک باز هم نفهمید.

او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت:"

خدایا !به من دست بزن بگذار بدانم کجایی!"

خدا پایین آمد و بر سر کودک دستی کشید.

اما کودک به دنبال پروانه ای دوید

اوهیچ در نیافت. و از آنجا دور شد

 

.

 

 Image hosting by TinyPic

 

 

 

 

 

۲))

 

 

 

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود.

موضوع درس درباره ی خدا بود.استاد پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟

کسی پاسخی نداد.

استاد دوباره پرسید:

آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟

دوباره کسی جوابی نداد

استاد برای سومین بار پرسید:

آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟

برای سومین بار هم کسی پاسخی نداد

استاد با قاطعیت گفت:"پس خدا وجود ندارد."

یکی از دانشجوهاکه به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود اجازه خواست تا صحبت کند.

استاد پذیرفت.

دانشجو از جایش برخاست و از همکلاسیهایش پرسید:

آیادر این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟

همه سکوت کردند

"آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟

همچنان کسی چیزی نگفت.

آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟

وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد داشجو نتیجه گیری کرد

که استادشان مغز ندارد.

+ |


چهارشنبه نوزدهم مهر 1385- 19:2 - شهرزاد

دیووووووووووووووووووونه شدم!!!! وووووووووووویاینم یه نوعشه دیگه

+ |


چهارشنبه نوزدهم مهر 1385- 18:49 - شهرزاد

Love LetterLove LetterLove LetterLove LetterLove LetterLove Letter

بهت نمي گم که دوست دارم قسم می خورم که دوست دارم

بهت نمي گم هر چي بخواهي بهت مي دم

چون همه چيز من تويي

نمي خوابم که خوابت رو ببينم چون خيلي خوشتر از خوابي

اگر يک روز چشمات پر اشک شد و دنبال شونه اي گشتي تا گريه کني

صدام کن

قول نمي دم اشکاتو پاک کنم

منم باهات گريه مي کنم

اگر دنبال مجسمه سکوتي گشتي تا سرش داد بزني

صدام کن

قول مي دم ساکت بمونم

اگر دنبال خرابه اي گشتي تا نفرت رو در اون دفن کني

صدام کن

قلبم حالا خرابه وجود توست

اگر يک روز صدات کردم که بهت نياز دارم

بهم نگو کجايي ؟!

فقط يک لحظه چشماتو ببند بهم فکر کن !

+ |


پنجشنبه سیزدهم مهر 1385- 16:48 - شهرزاد

+ |


چهارشنبه دوازدهم مهر 1385- 21:31 - شهرزاد

+ |


درخت گردو

چهارشنبه دوازدهم مهر 1385- 19:38 - شهرزاد

 

درخت گرد و

 

 

 

گویند روزی انوشیروان ساسانی در حال گذر از مسیری بود ... در راه پیرمردی را مشغول کاشتن درخت گردوئی دید . به او گفت: ای پیرمرد چرا این درخت را می کاری؟ عمر تو که کفاف چیدن  میوه هایش ا نمی دهد!!!...

پیرمرد خنده ای کرد و گفت:" دیگران کاشتند و ما خوردیم حال ما بکاریم و دیگران بخورند.

شاه از این سخن بسیار خوشش آمد  و کیسه ای پر از سکه ی طلا به  پیرمرد داد.

پیرمرد نگاهی به سکه ها کرد و گفت:" بفرمائید این هم پاداش کارم که امروز گرفتم...."

انوشیروان دوباره خندید و کیسه ای دیگر به او داد

+ |


کرم شب تاب

چهارشنبه دوازدهم مهر 1385- 19:38 - شهرزاد

 

 

 

کرم شب تاب

 

 

روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت:چیزی از من بخواهید.هر چه که باشد به شما خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا که خدا بسیار بخشنده است.

و هر که آمد و چیزی خواست.یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثته ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و دیگری آسمان را.

در این میان کرم کوچکی جلو آمد و به خدا گفت:من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.نه چشمانی تیز و نه جثته ای بزرگ. نه بالی و نه پایی نه آسمان و نه دریا. تنها کمی از خودت . تنها کمی از خودت را به من بده.

و خدا کمی نور به او داد.

نام او کرم شب اب شد.

خدا گفت:آن که نوری با خود دارد بزرگ است حتی اگر به قد ذره ای باشد.تو حالا همان خورشیدی که گاهی  زیر برگی کوچک پنهان می شوی.

و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا را نباید خواست.

                                                   *****

 

هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.

 

 

 

+ |


پنجشنبه ششم مهر 1385- 21:45 - شهرزاد

+ |


شام آخر

پنجشنبه ششم مهر 1385- 21:43 - شهرزاد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شام آخر

 

 

 

 

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند.

روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از همسراها یافت.

جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.

سه سا ل گذشت. تابلو شام آخر تقریبا تمام شده بود . اما داوینچی هنوز برای یهودا  مدل مناسبی پیدا نکرده بود.کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد  که نقاشی را زودتر تمام کند.

نقاش پس از روزها جستجو جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت.

به زحمت از دستیارانش خواست او را به کلیسا بیا ورند چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.

گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند.دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع  داوینچی از خطوط بی تقوائی گناه و خودپرستی که به خوبی  بر آن چهره نقش بسته بود نسخه برداری کرد

وقتی کارش تمام شد گدا که مستی از سرش پریده بود چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت:" من این تابلو را قبلا دیده ام"

داوینچی با تعجب پرسید :کی؟

- سه سال قبل پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم .موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره ی عیسی شوم!!!

 

 

 

+ |


پنجشنبه ششم مهر 1385- 20:26 - شهرزاد

 

 

راه بهشت

 

مردی با اسب و سگش در جاده ای راه می رفتند.هنگام عبور از کنار درخت بزرگی صاعقه ای فرود آمد و آنها را کشت.اما مرد نفهمید که این دنیا را ترک کرده و همچنان با دو جانورش پیش رفت.گاهی مدتها طول می کشد تا مرده ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده روی زیادی بود تپه ی بلندی بود آفتاب تندی بود عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند.

در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می شد و در وسط آن چشمه ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان کرد و گفت:"روز به خیر اینجا کجاست که انقدر قشنگ است؟"

دروازه بان:"روز به خیر اینجا بهشت است"

"چه خوب که به بهشت رسیدیم خیلی تشنه ایم"

دروازه بان به چشمه اشارهکرد و گفت:"می توانید وارد شوید و هرچقدر که دلتان می خواهد آب بنوشید"

-اسب و سگم هم تشنه هستند.

نگهبان:واقعا متاسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی نا امید شد چون خیلی تشنه بود اما حاضر نبود به تنهائی آب بنوشد.از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند به مزرعه ای رسیدند.

راه ورود بهاین مزرعه دروازه ای قدیمی بود که به یک جاده ی خاکی با درختانی دردو طرفش باز می شد .مردی در زیر سایه ی درختها  دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود احتمالا خوابیده بود.

مسافر گفت:روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

-ما خیلی تشنه ایم من اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت:میان آن سنگها چشمه ای است.هر قدر که می خواهید آب بنوشید.

مرد اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد.مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید می توانید برگردید.

مسافر پرسید:فقط می خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!!!

آنجا بهشت نیست دوزخ است.

مسافر حیران ماند:باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند!این اطلاعات غلط باعث سردرگمی خیلی ها می شود!

- کاملا برعکس. در حقیقت لطف بزرگی به ما می کند.چون تمام آنهائی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند همانجا می مانند...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ |


پنجشنبه ششم مهر 1385- 20:25 - شهرزاد

 

 

 

خنده دار ترین معامله

 

 

 

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختندو مردم نادان هم با پرداخت

هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.

فرد دانایی از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد...

به کلیسا رفت و به مسئول فروش بهشت گفت:

قیمت جهنم چقدر است؟

کشیش با تعجب گفت:جهنم؟!!!

مرد دانا گفت : بله جهنم.

کشیش بدون هیچ فکری گفت:3 سکه

مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کردو گفت:لطفا سند جهنم را هم بدهید.

کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم...

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد .

به میدان شهر رفت و فریاد زد:

من تمام جهنم رو خریدم... این هم سند آن است.دیگر لازم نیست بهشت بخرید چون من هیچکس را داخل جهنم راه نمی دهم!!!

 

 

+ |


پنجشنبه ششم مهر 1385- 20:24 - شهرزاد

 

 

 

 

چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند :
ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با
تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ?
به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد .
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟

معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .

 

 

 

+ |


پنجشنبه ششم مهر 1385- 20:24 - شهرزاد

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.

هنگام ورود دسته بزرگی از فرشته گان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه های را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه ای می گزارند.مرد از فرشته ای پرسید:شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای باز می کرد گفت:

اینجا بخش دریافت است و ما دعا ها و تقاضاهای مردم را از خدا تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت .باز تعدادی از فرشته گان را دید که کاغذهایی داخل پاکت می گذاشتندو آنها را توسط پیکی به زمین می فرستادند.

مرد پرسید شماها چکار می کنید؟یکی از فرشته گان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است . با تعجب از فرشته پرسید:شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد:اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب می شود باید جواب بفرستند ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید مردم چگونه جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد بسیار ساده است. کافی است بگویند:خدایا شکرت...

 

 

+ |